5

لعنت بر جبر

مرگ کودک ایزدی باعث شد که برای اولین بار تو سال 1393 به فکر این ناکجاآباد بی‌افتم و دلم بخواد دوباره درد و دلم رو بنویسم؛ البته درد و دل به همراه دغدغه.
من یک داداش 9 ساله دارم به اسم فواد؛ کلا برا خودش آتیش‌پاره‌ای شده، در این برهه حساس کنونی من و داداشم سر چیزای الکی باهم بحث نمی‌کنیم بلکه سر حجم اینترنت بحث می‌کنیم. من با این سنم بازی آنلاین نمی‌کنم که این بچه بازی آنلاین میزنه.
امروز فهمیدم که یک بچه از تبرا ایزدیان عراق فوت کرده؛ خب کنجکاو از همه جا رفتم نشستم بخونم چی شده که دیدم ای دل غافل ویدئو داره و نسل ماهم تنبل در خواندن و عاشق دیدن و شنیدم ویدئو رو پلی کردم. داستان یک کودک بی‌نام و نشان و بی پناه در یک بیمارستان در شمال سوریه. گزارش برا یکی از گزارش‌گرهای بی‌بی‌سی فارسی و بود خب کارشونو بلدن.
تمام مدت این ویدئو به فواد (داداشم) فکر می‌کردم؛ شاید مضحک به نظر بیاد ولی شباهت زیادی دارن باهم، برادر خودم رو تصور کردم که دچار این مصیبت شده و خانوادش مجبور به انتخاب شدن؛ توجه کنیم که مجبور شدن؛ و متفاوت از آدمی که هستم و جنگ رو یک چیز طبیعی می‌دونم و همیشه معتقد بودن جنگ یه “بدِ اجباریه”؛ شروع کردم به لعن و نفرین.
جنگ از اونجایی شروع میشه که بخوای با تفکرات و اعتقادات خود را با لگد تو حلق بقیه بکنی. ولی باید یادمون باشه هوای بغل دستیمون رو داشته باشیم مخصوصا اگر بچه بود.

دیدگاه شما

  • نمایان نخواهد شد.